چرا وقتی زمونه منو از خودش میرنجونه..میام سراغت؟؟؟!

سلام مهربون

بسه دیگه کنج عزلت...

چرا دنیایی که تو اونو زیادم مهم نمیدونی بخواد منو از پا دربیاره؟؟!

میدونم به خودم بیشتر از تو بد کردم! اما خودمم خسته شدم..

خدای خوبم باور کردم همون چیزی را که بارها گفتی و من از اون رد شدم..

باور کردم تا تو نخواهی هرگز ممکن ها هم به سرانجام نمیرسد چه رسد به ناممکن ها!

اومدم تا بگم بازم منو ببخش..بازم از من ندیده بگیر!!!

خدایا..تموم اونایی که تو این مدت منو همنشین تنهایی کردند را تنها نذار!

الهی..حرفهای ناگفته بسیار دارم اما...

دوستت دارم..خیلی!

کاش او نیز میفهمید که دوستداشتنم مقدس بود!

/ 0 نظر / 13 بازدید