...!

به کجا چنین شتابان...؟ در پی چه بودی...؟ زندگیم که زیر گامهایت بودچیزی کمتر از آنچه بود که تو میخواستی...؟ میدانم....نمیخواهد به خاطرم بیاری... تو رفتی و هرگز باز نخواهی گشت... سرنوشت چنین بود... دیگران ما شدنمان را محال کردن... و... ... تو میدانستی که بی تو نفسی برای ماندن نیست.. میدانستی چه خواهم شد... میدانستی... ای تو... بمان و پاسخم ده.. به کدام خدا سپردی مرا...؟ کدام آرزو ها را بدرقه راهم کردی... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من به روییدن دوباره تو...تو به آرام آرام ویرانیم مینگری... چه سرنوشتی... به ذهن هم راه نداشت چنین فاصله ای... ... رفتی و کلام آخرت هنوز میسوزاند مرا... در خاطرت هست...؟ برای من و تو دیگر همه چیز تمام شده""..."" حرفی ساده که نیشترش تا عمق جان فرو رفت.... ... اینک اگر تنهام ... اگر پریشانم... اگر به مرگ خود راضیم... اگرتسلیم سرنوشتی که تو میگفتی شده ام... نه برای خاطر توست.... اگر چشمانم خیس و مشتم گره کرده است... نه که در حسرت تو باشد ... و مشت گره کرده ام سدی در مقابل جاری شدن اشکهایم... ... دلم نمی خواهد هق هق شبانه ام را دلیلی برای نبودنت بدانی... اگر هر روز شکسته تر می شوم ... با خود میاندیش که دلم مرده و دیگر نمی تپد... این سوختن و دم نزدن...این هرز نفس کشیدن... فرسودن لحظه ها.... برای خاطر کسی نیست که دشنه ای در دلم جا گذاشت و شتابان ... رفت... هر چه بر سرم آمد... تمام این عذاب ها ... برای خاطر کسی است که قول داده بود هرگز تنهایم نگذارد.. برای انسانی است که انسانیت رابه کمال می فهمید... برای اوست که غم از دست دادنش هرگز باورم نشد... رفتنش کابوش شبانه ام و دوباره امدنش ارزویم... دلم برایش سخت گرفته... برای بودنش در آغوشم... برای از ته دل خندیدنهایش... ... خدای من... تو شاهدی... تو میدانی ... تنها تو... چون میدانی چه بر سرم آوردی... میدانی خاطرش گریبانم را سخت میفشارد... میدانی ... کاش آنچنان که تو میدانی او نیز میفهمید... میدانست... که دعای خیرم همیشه پشت و پناهش... دعا میکنم اگه رفت... اگه به مردنم راضی شد... اگه از دیگران ترسید و تنهام گذاشت... اگه پشت به تمام زندگیم کرد و رفت... اگه مرا لایق تنهایش ندانست... اگه مرا با درد و رنج بی کسی ام تنهام گذاشت... خدایش هرگز تنهایش نگذارد... ...

از وبلاگ رهگذر پاییز

/ 0 نظر / 14 بازدید